شیرین و من

 

مثل همين باد

که در ذهن درخت می پيچد

سر ريز می شوم درون کوچه

اجازه بدهيد برگشتم شعر را ادامه بدهم 


 

در تمام گردنه ها من مرده بودم

 

ياغي چشمهاي وحشي ،

 

من ،

 

مرده بودم ،

 

در تمام ماشه هايی

 

كه چكانده مي شود

 

حالا چشم تو

 

بر تمام گردنه ها كه من مرده بودم به كمينم

 

آهوي چشمان تو

 

پايان شعر سر ريز مي شوند

 

 به تمام گردنه ها

 

كه ، من

 

مرده بودم ؟

 


 

در ايستگاه چهارم ،

احمقانه است كه فكري به سر آدم بزند

اصل مطلب اين بود

در ادامه اتفاقي نمي افتد

سايه اي تند مي گذرد

ونگاهي سر ميخورد تا انتهاي خيابان

وپسر ،سوار خط آخر مي رود .


 

اندوهها بيخودي نيامده ا ند

 تا تلنبار شوند توي دلم

كه از پس ستون سايه اي كه حالا نيست

 سرزده ميرسي با طعم گس سدر نارس و ؛وصف گل سوري ؛

وصحبتمان گل نكرده

سرريز مي شوي در عطري از بهار نارنج

و تكانه هاي دستي كه هر بار جا مي مانم

حالا

اندوهها بيخودي نيامده اند تا تلنبار شوندتوي دلم