شیرین و من

 

اعتراف می کنم

دسته گل هايی هم به آب داده ام

گاهی که شيطان تر

سرک می کشيدم تابستان حياط همسايه را

و سنگی در خيال دستم

پنجره ی کسی را می شکست

به همين سطر

که بيش از اينها نبود

جز اناری که به يادگار دارم