شیرین و من

 

چیزی دارد مرا شخم می زند

خسته ام

مثل گاو

مثل کوهی که از اورست بالا رفت

دستش به خدا نرسید

زمان دلپیچه ی مکرر است

پاشیده ام ازهم

از یکدیگر

به صورت زندگی

به شکل خنده هرزه ی زنی

دوره کن مرا

زمستان در را ه است