شیرین و من

 

دریا را به رختخواب آوردم

قایقی ساختم

و از هراس حرامیان دریاهای جنوب،

تا صبح راندم

و سحرگاه،

بی نای وبی لنگر ،یله بر ساحل

دریا در آواز دور مرغی آفتاب می گرفت