شیرین و من

 

سالهاست

و هولی که با خود به خيابان آورده ام  

اتفاق تازه ای نيست

جاده های نرفته را خسته ام

و از اينکه آخر دنيا

جايی است که تو ايستاده ای

فايز شاعر بود و اين خيابان

قبر بزرگی است

که هر شب به خواب می بينم

از خودم بود