شیرین و من

 

اندوهها بيخودي نيامده ا ند

 تا تلنبار شوند توي دلم

كه از پس ستون سايه اي كه حالا نيست

 سرزده ميرسي با طعم گس سدر نارس و ؛وصف گل سوري ؛

وصحبتمان گل نكرده

سرريز مي شوي در عطري از بهار نارنج

و تكانه هاي دستي كه هر بار جا مي مانم

حالا

اندوهها بيخودي نيامده اند تا تلنبار شوندتوي دلم